تبليغاتX
وقتی تمام زندگی ام درد می کند...
 
وقتی تمام زندگی ام درد می کند...
 
 
 
شعر هست آنچنان که باید

من هم هستم نه آنچنان که باید

                                    ولی هستم...

با دو تا کار قدیمی فعلا:

فنجان ته کشیده مرا سرکشید بعد،

تقدیرتا دهانه فنجان رسید بعد،

تصویر عاشقانه یک مرد خسته را

روی زمختی کف دستم کشید بعد،

از مرگ خواست تا که کمی دورتر شود

گیرم که داد زندگی ام را امید بعد؟

بعدش تویی  و حادثه هایی که می رسند

یک اتفاق کهنه  و رخت سفید بعد

در معرض شکست تو تکرار می شوند

سرفصل های تازه هر سررسید بعد...

 

 

مادربزرگ! آخرقصه چه می شود؟

هر بار مانده است وشما گفته اید: بعد

 

                                                ۱۳۸۲

                              

 

 

تصمیم می شود که خدارا عوض کند

حتی ترین همیشه -صدا- را عوض کند

هی داد می زند که منم این خود منم

هی جیغ می کشد که هوا را عوض کند

این قلب تیر خورده به دردش نمی خورد

باید تمام وسوسه ها را عوض کند...

 

هی پلک می زند که تویی!؟ این خود تویی؟

برگشته ای که چی؟ که مدارا عوض کند

تقویم های کهنه بی اتفاق را؟

این کاغذ مچاله کنچ اتاق را؟

این بودن کش آمده در متن درد را؟

این متن خیس خورده  و این چای سرد را...

این زندگی که روح مرا تیر می کشد

این عقربه که مرگ مرا دیر می کشد

دست مرا به آخر دنیا نمی برد...

 

-طفلک! چه قدر زجر کشیدی چه قدر بد!

من درک می کنم که تو تنها و بی کسی

من درک می کنم که به جایی نمی رسی

من درک می کنم

-که همین زندگی بس است؟

یا یک خدای بی غلط مهربان که هست؟

من درک می کنم که تویک شخص دیگری

آرام و مهربانی و... ازمن که بهتری!

اما من از"ادامه" شب حرف می زنم

از چند تا قدم به عقب حرف می زنم

از عده ای خدای فراری بی زمان

از عده ای خدای بد در پی مکان

از دستهای حوصله داری که سالهاست

تفهیم می شوند به من آسمان خداست...

 

تصمیم می شود که خدارا [صدای در]

مادر، سکوت، من و دل خالی پدر...

                                                   ۱۳۸۴

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 19:47  توسط طیبه حسین زاده  | 
 
  بالا